بهاء الدوله رازى ( بهاء الدين بن مير قوام الدين )
164
خلاصة التجارب ( طبع قديم )
نخست آنجا گرد ايد و اندر توهاى آن بگذرد و بمزاج دماغ نزديك شود تا غذاى او گردد و تمام دماغ را در طول سه تجويفست كه آن را بطون گويند گوشت و غشاء تجويف هر بخشى از ان متمبر باشد و بطن اول آنست كه اندر پيش سر بود و آن بزرگتر از جمله باشد و اين جزو اعانت كند و بر استنشاق و دفع فضله دماغ بعطسه و بر توزيع روح حساس و بر افعال قوتهاى مصوره باطنى و بطن ميانين كوچكتر از بطن اول بود و بطن موخر كوچكتر از ان بود و اين كوچكتر شدن بنوعى تدريجى بود كه چنان نماند كه نخاع دنبال دماغ است و اين جزو اعانت نمايد بر افعال قوت حافظه و بر توزيع روح محركه و بطن ميانين همچو دهليزيست ميان آن هر دو و نهاد وى طولانى افتاده و هواى كه اندرين تجويفات است اطبا آن را روح خوانند و درين دهليز بهم متصل شوند و هرچه بخير و نخستين ادراك افتد برين جزو ميانين بگذرد بخير باز پسين سپرده شود و بهنگام بازآوردن همچنين بازآورد و به محل ادراك اول رساند و بنابرين بطن ميانين محل تفكر آمده تا در هرچه مىسپارد و بازمىآورد در آن تصرف كند و نيك از بد جدا سازد و سقف اول اين بطن اوسط را باطن آن كرى بود آن دماغ كه قاعدهء اين سقف است و باقى اين اجزا كه بر دو طرف تجويف است آن را دود گويند از بهر آنكه دراز افتاده است و به حركت انقباضى و انبساطى كه آن را براى تعديل روح واقعست كوتاه و دراز واقع مىشود همچو كرم و آن فى الجمله در اطفال كه ميان سر ايشان نرم است محسوس شود و هرگاه منقبض شود آن هر دو قاعده كه بر دو جانب تجويف است بهمدگر مماس شود و كوتاه و قوى گردند و تجويف بسته گردد و هرگاه منبسط شود از همدگر درو شوند و دراز گردند و باريك و تجويف گشاده گردد و اين دو جزو فخدين گويند جهت مشابهت بفعل آن در تعارب و تباعد و اين قاعده يكباره است تر زائد نيست همچو سائر اجزاى دماغ و ازينجمله حركت آن به قوت و تمام بود دماغ آنچه در طرف پيش بود نرمتر از جمله بود و هرچند به طرف نخاع هر دو صلبتر مىشود به جهت منفعتى كه در بحث غضب در باب اول دانسته شد و فضلهء دماغ اندر دو مجرى دفع شود يك مجرى آنست كه زائدتين حلمتينست فروسوى آن استخوانيست به شكل كفگير كه آن را مصفات گويند فضلهبخش پيشين پيشتر بدين منفذ فرود آيد به طرف بينى و يك مجمرى ديگر از ميان دماغ آمده است و اندر هر دو غشاى دماغ و اندر غدد كه ميان غشاء مهلب استخوانست گشاده شده سر او فراخ و بيخ او تنگ بود بر سان قمع و ازين جهت آن را قمع نامند و فضلهبخش ميانين اغلب